پروردگار مست
خدا از هر چه پنداری جدا باشد خدا هرگز نمیخواهد خدا باشد
براي نابینا شيشه و الماس يكیه ؛ اگر كسي قدرتو ندونست ، فكر نكن تو شيشه اي ، بلكه اون نابيناست .. گفتم بمان ، نماند و هوا را بهانه کرد بادی نمی وزید و بلا را بهانه کرد می خواستم که سیر نگاهش کنم ولی ابرو به هم کشید و حیا را بهانه کرد آماده بود از سر خود وا کند مرا قامت نبسته دست ِ دعا را بهانه کرد من صاف و ساده حرف دلم را به او زدم اما به دل گرفت و ریا را بهانه کرد اما ، اگر ، نداشت دلش را نداد و رفت مختار بود و دست قضا را بهانه کرد گفتم دمی بخند که زیبا شود جهان . . . پیراهن سیاه عزا را بهانه کرد می خواستم که سجده کنم در برابرش . . . سجاده پهن کرد و خدا را بهانه کرد می رفت سمت مغرب و اوهام دور دست صبح سپید و باد صبا را بهانه کرد او بی ملاحظه کمرم را خودش شکست . . . حال مرا گرفت و عصا را بهانه کرد بی جرم و بی گناه مرا راند از خودش قابیل بود و روز جزا را بهانه کرد چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن ، در جاده اي که در آن هيچ بادي نمي وزد ... خاطرات نه سر دارند؛ نه ته ! بي هوا مي آيند تا خفه ات کنند ميرسند گاهي وسط يک فکر گاهي وسط يک خيابان و گاهي حتي وسط يک صحبت ... ... سردت مي کنند؛ رگ خوابت را بلدند زمينت ميزنند ... خاطرات تمام نمي شوند تمامت مي کنند ... خانه ی من آنتن نمی دهد نزديک خانهام رودخانه اي ست آن جا هم آنتن نميدهد دلم ميخواهد کسي کنار رودخانه مدام شمارهي مرا بگيرد و مدام بشنود مشترک مورد نظر در دسترس نيست کاش یک نفر بیاد که وقت رفتن نرود...! کاااااااااااااش ... وقتي دلت خسته شــد ، ديگر خنده معنايي ندارد … فـقـط مي خندي تا ديگران ، غم آشيانه کرده در چشمانت را نـبـيـنـنـد ! وقتي دلت خسته شــد ، ديگر حتي اشکهاي شبانه هـم آرامت نمي کنند … فـقـط گريه مي کني چون به گريه کردن عادت کرده اي ! وقتي دلت خسته شــد ، ديگر هيچ چيز آرامت نمي کند به جز دل بريدن و رفتن ......... پشت هر کوه بلند سبزه زاریست پر از یاد خدا و در آن باغ کسی می خواند که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!... آرزو دارم: خورشید، رهایت نکند غم، صدایت نکند ظلمت شام، سیاهت نکند و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند... دلخــــور که ميشوم ته کشیده ام از تو که می نویسم دیگر نه از حادثه خبرى هست..
بغض ميــکنم ...
مي آيم پشت صفحه ي مانيتورم ...
کامنت مينويسم و
صورتک ميگذارم ...
صورتکي که ميخندد "D:"
و پشتش قايم ميشوم
که فکر کني ميخندم
و بخندي...
اشکهايم ميـــــــآيند و من
مدام با صورتک مجازي ام ميخندم ...
تو که ميــخندي
باورم ميشـــود ...
شاد ميشوم
اشکهام روي گونه ام مي خشکند ...
شعر های تنهایی ام
لنگ می زنند
بیا که می خواهم
با تو بودن را
شاعری کنم
در ادبیات عشق...!

امشب چه زیباست رقص ماه دراسمان سیاه شب !!!
وزیباترازان نظاره رخ ماه ازپس پنجره احساس !!!
همچو مرواریدی درقعر دریا !!!
وچه ضیافتی است امشب ، حضورمن وماه ومهتاب !!!
ومن امشب سرشارم ازحس تو ویادتو !!!
و تو بی خبراز... !!!
هم وزن را رعایت می کنم
هم قافیه را
اگر خودت هم پیشم بودی
که دیگر همه چیز
ردیف ردیف میشد...
و نه از اعجاز چشم هاى آشنا …
از دلتنگى هایم که بگذریم ،
تنهایى تنها اتفاق این روزهاى من است.!!!
| Design By : ParsSkin.com |



